یک داستان کوتاه : اگر نظرتان را در مورد داستان بنویسید خوشحال میشوم
(1)
کوبۀ در خانه را می زنند. از صدای کوبه مشخص است که گویا مرد یا مردانی پشت در هستند. در این خانه همیشه کوبیده می شود و همیشه مراجعه کنندگانی بر در آن حاضر می شوند زیرا که این خانه، خانه بزرگ قوم است آن هم طایفه ای بزرگ و متشخص. اما کوبیده شدن آن در این ساعت کمی عجیب است. آخر نزدیک نیمه شب است و ظلمت و سکوت شب همه جا را در برگرفته است.
صاحبخانه آهسته و به آرامی پشت در می آید و می پرسد: کیستید؟
جوابی می آید: مسافرانی هستیم که در شب مانده ایم امشب ما را به غذا و خوابی مهمان می کنید؟ به ما گفته اند تنها خانه ای که مهمان را رد نمی کند صاحب این خانه است. به صاحب این خدا و پروردگارش امید داریم.
صاحبخانه در را باز می کند. مسافران سلام می کنند.
صاحبخانه جواب سلام را می دهد و پس از نگاهی کوتاهی، آنها را به داخل خانه دعوت می کند.
صاحبخانه با خود فکر می کند: این شکل لباس و چهره مسافران کمی عجیب است. 4 مرد هستند که لباس زیبایی بر تن کرده اند. لباسشان مال اهل این منطقه نیست. مهمتر آنکه همگی چهر ه هایی زیبا دارند. صاحبخانه با خود می گوید تاکنون مردانی به این زیبایی و وقار ندیده بودم. حمایل شمشیرشان هم از زیر عبای بلندشان مشخص است. اگر اهل کنعان نیستند پس اهل کجایند. شاید بزرگانی از سرزمین فارس باشند.
صاحبخانه با خود می اندیشد. در هر صورت مهمان خدایند.
آنها را به سمت اتاقهای ویژه مهمانان هدایت می کند. و می گوید «تا شما اندکی استراحت کنید من بر می گردم.»
سپس خود به سمت اتاق خادمان می رود. یکی از آنها را فرا می خواند و می گوید «سریع غذایی آماده کن که مهمان داریم آن هم مثل همیشه.» مثل همیشه این خانه یعنی از بهترین غذای ممکن و قابل تهیه.
صاحبخانه به اندرونی می رود و بانوی خانه را صدا می زند: «بانوی من مهمان داریم.»
بانوی خانه به آرامی جواب می دهد: «قدمشان روی چشم. خلوت این خانه، با این مهمانان پر می شود.»
صاحبخانه می گوید: «مهمانان امشب، خاص هستند. گویا اهل کنعان نیستند اما معلوم است که صاحب وجاهت هستند.»
(2)
پس از اندکی صاحبخانه به مطبخ می رود. غذا آماده شده است. غذاها در سینی بزرگی چیده شده است. خادم خانه می گوید «آقای من، شما تشریف ببرید. غذا را من می آورم. »
صاحبخانه می گوید: «تو زحمت تهیه آن را کشیدی . آن را خود می برم تا در ثواب مهمانداری شریک باشم.»
سینی سفره برای صاحبخانه کمی سنگین است.
این سینی برای یک جوان سختی ندارد اما برای فردی که به دوران کهولت سن رسیده است حمل آن کمی سنگین است. صاحبخانه با اینکه موی سیاهی دیگر در سرش باقی نمانده اما به رسم قدیمی خود، اصرار دارد که طعام مهمانان خانه اش را خود تقدیم کند.
سینی کوچکی هم هست که در آن تنگ آب و نوشیدنی و لیوان گذاشته شده است. بانوی خانه که سر می رسد می گوید «شما بروید من سینی آبها را تا پشت در می آورم. همه ثوابها را که شما تنها نباید ببرید.»
آن سینی هم برای بانوی خانه مشقت دارد. آخر در کهولت سن دست کمی از شوی پیر خود ندارد. پس از پنجاه سال هنوز محبت عمیقی به شوی خویش دارد و هر آنچه که او انجام می دهد بانوی خانه همراهی می کند. هرچند نشانه هایی از زیبایی دوران جوانی بر چهره دارد اما رنگ حنا شده موها، نشان از سفیدی سالهای طولانی زندگی دارد.
این دو هم در ابتدای زندگی عاشق هم بوده اند و هم اکنون در پیری، کسی جز همدیگر را ندارند. آخر فرزندی ندارند. این خانه صدای تولد کودکان و بزرگ شدن آنها را ندیده است. آرزویی که از سالهای جوانی در این خانه بوده است اما در این سن دیگر به ناممکن تبدیل شده است. اما گذشت سالها از عشق آن دو به یکدیگر کم نکرده است و همچنان کنار هم سر بر بالش می گذارند.
(3)
صاحبخانه بالاخره سینی غذا را به اتاق مهمانان می رساند. وارد می شود و آن را در پیش مسافران می گسترد. بانوی خانه آرام آرام سینی به دست، پشت در اتاق می رسد. صاحبخانه متوجه رسیدنش می شود و سینی تنگ آبها را می گیرد و بر سفره می نشاند.
صاحبخانه می گوید: «بفرمایید میل کنید. در این فرصت کوتاه بهترین موجودیمان را آماده شما کردیم.»
بانوی خانه پشت در اتاق نشسته است تا کمی نفس بگیرد.
مسافران که اکنون مهمانان شده اند به غذا نگاه می کنند و به صاحبخانه. اما دست به غذا نمی برند.
صاحبخانه می پرسد «چرا میل نمی کنید؟ آیا اشکالی دارد؟»
مهمان می گویند: «امکان خوردن نداریم.»
صاحبخانه می گوید. «متوجه نمی شوم. چرا امکان خوردن نداریم. برکت این سفره در آن است که کسی گرسنه از سر سفره بلند نشود. این سفره، هیچ روزی بدون مهمان نبوده است.»
مهمانان دوباره می گویند : «ما نمی توانیم از غذاهای شما بخوریم. اصرار نکنید.»
صاحبخانه این بار نگران می شود. با خود می گوید چرا نمی توانند از این غذاها بخورند. در این دیار رسم است که اگر از طعام کسی بخوری نمی توانی به صاحب آن سفره خیانت کنی و اگر اینان از غذای ما نمی خورند آیا قصد انجام سوئی دارند.
بانوی خانه صدای صحبتها را می شنود. او هم نگران می شود. از جای خود بلند می شود و نزدیک در اتاق، پشت پرده می ایستد. آخر، تمام عشق او در اتاق - با این مهمانان عجیب – تنهاست.
صاحبخانه می گوید «ما را نگران می کنید. اگر با نیت خیر، مهمان این خانه شده اید چرا از خوردن غذای آن امتناع می کنید.»
(4)
یکی از مهمانان که از بقیه جا افتاده تر نشان می دهد، لبخندی می زندو می گوید:
«ای نبی خدا، نگران نباش . ما با نیت سوء به این خانه نیامده ایم. مگر نه این است که تو ابراهیم، نبی خدا هستی و همسرت ساره است. »
ابراهیم می گوید: آری . اما شما کیستید؟
آن مهمان جواب می دهد: «ما پیک پروردگار تو هستیم همان خدایی که تو را خلیل و دوست خود می داند. فرشتگانی هستیم که حامل پیغام خدا برای تو هستیم. اما در این جسم انسانی به سمت شما آمده ایم. این غذاها، غذای دنیوی است که خدا برای شما که ساکن آن هستید آماده کرده است. هر چند معلوم است که از پاکترین و حلالترین طعامها آماده شده است اما غذای ما چیز دیگری است.»
ابراهیم می گوید:« خوش آمدید ای ملائک خدا. نگران شدم که مبادا قصد سوئی داشته باشید اما خوشحالم کردید مخصوصا که می گویید از جانب خداوند پیغام آورده اید. دلم برای هر آنچه از جانب آن کس که مرا خلیل خود نامیده است به من برسد می تپد. و از اینکه او مرا یاد کرده خوشحالم. مشتاق شنیدن پیغام الهی هستم حال هر چه که باشد.»
بزرگ مهمانان می گوید: «لطفا بفرمایید که بانو ساره هم تشریف بیاورند که خداوند خلیل، برای هر دو نفر شما یک پیغام فرستاده است. »
ابراهیم با نوایی خوش، بانوی خویش را صدا می زند و می گوید «بیا که امر الهی رسیده است.» بانو می گوید «پشت پرده هستم و می شنوم.»
فرشته الهی می گوید: «ای نبی خدا و ای بانوی الهی، برایتان بشارتی دارم آن هم بزرگ. »
ابراهیم مشتاقانه می گوید:« سراپا گوشیم»
(5)
فرشته می گوید: «خداوند خلیل، شما را به فرزندی بشارت داده است.»
ساره پرده را کنار می زند. سرش را کمی به راست خم می کند و با پوزخندی کوچک، مستقیم به جمع مهمانان نگاه می کند. و در بهت فرو می رود.
ابراهیم می گوید:« آخر چطور؟»
مهمان می گوید «خداوند به شما فرزند پسری عطا خواهد که دانای روزگار خود خواهد بود و از علمش همگان بهره مند خواهند شد.»
ابراهیم می گوید:«این چگونه امکان دارد در حالی که من به پیری رسیده ام و همسرم دوران تولدفرزند را سالهاست که رد کرده است. آیا نشانه ای بر این خبر هم می توانید ارائه دهید؟»
فرشته پیک جواب می دهد:« ای ابراهیم پیغام ما از جانب خداست و این بشارت از جانب خالق حقیقت عالم است که تو خود بهتر میدانی و بارها تجربه کرده ای. خداوند با اسباب ناپیدای خود، این بشارت به شما را محقق خواهد کرد. ای ابراهیم و ای ساره سالها از زمان دعای شما برای برآورده شدن آرزوی بچه دار شدنتان می گذرد. اما نا امید نباید بود.»
ابراهیم پاسخ می دهد: « ما از رحمت خدا نا امید نبودیم و نیستیم. میدانم که خدا، خالق همه جهان است و همه اسباب به دست او خلق شده است و ما انسانها به همه اسبابها علم و آگاهی نداریم. ما راضی بودیم به رضای خدا. هر چند این آرزو در قلب ما شعله می کشید. اما مصلحت خداوند در این امر، برای ما ثمرات بیشتری داشته است و از گذر این عمر – بدون فرزند- ناراضی نبوده و نیستیم. »
ساره از خوشحالی در پوستش نمی گنجد و پوزخندش به خنده ای شیرین تبدیل شده است و دیگر به مهمانان نگاه نمی کند. بلکه روی به سوی ابراهیم کرده است. گویی او را در سالهای اول عشق و جوانیشان می بیند.
ابراهیم ادامه می دهد: «همچنین اگر گفتم که با پیری ما چگونه ممکن است؛ منظورم آن بوده است که ما خود را تابع اسباب ظاهری خدا می دانیم و گرنه خدا اسبابی دارد که در اختیار خود اوست و آنان که هدایت یافته باشند می دانند که همه اسباب به دست خداست و او مالک کل جهان بوده و هست و خواهد بود.»
یواش یواش ، بُهت ساره تبدیل به احساس شادی می شود و در این شادی که هر لحظه بیشتر می شود، اشکها در پشت مژگان ساره جمع می گردد و از چشمانش قطره قطره می غلطند.گویی هر قطره اشک، یادآور سالهایی است که با هم در انتظار تولد بچه بوده اند.
ابراهیم ادامه می دهد: «اما آنان که خدا را نشناخته اند و هدایت نیافته اند. اسباب خدا را هم نشناخته و نپذیرفته اند و این افراد راه گم کرده، آنگاه که همه اسباب ظاهری بر رویشان بسته می شود دیگر هیچ راه متصوری برای حل مشکلشان نمی بییند و امیدشان را از دست می دهند و گرنه اگر کسی به خدا باور داشته باشد که او پروردگار عالمیان است و همه اسباب به دست اوست آیا ممکن است که نا امید شود. هرگز.»
ساره دیگر گویا چیزی را نمی شنود و در درونش نجوا می کند. با خودش می گوید: «مگر می شود؟» و بلافاصله جواب می دهد «آری، آری. می شود، ما نمی توانیم اما خدا می تواند»
ساره سلام می کند به کودکی که هنوز نرسیده است اما بشارت آمدنش را فرشتگان الهی داده اند. گویا جواب سلام خود را می شنود.