اگر بخواهم نظر خودم در مورد این کتاب بگویم چیزی جز ترس و واهمه سراغم نمی آید. به عبارت دیگر در برخورد با این کتاب احساس ترس کردم. نه از کتاب و نه از مطالب نویسنده آن، بلکه از دست خالی بودن اندیشه و عمل خودم در این راه.
وقتی در اول هر مکتب، اصول آن را بیان می کند اندیشه ها چنان زیبا و کاربردی به نظر می رسند که از خود می پرسم مگر چه ایرادی در این عرفان است که آن را نمی توان قبول کرد. اما وقتی بخش بررسی و تحلیل آن را می خوانم می بینم چه ایرادهای اساسی بر آنها وارد است.
از خودم می پرسم اگر یک روزی با یک فرد معتقد و رهرو این مکاتب برخورد کنم چگونه خواهم توانست حتی اگر نتوانم نادرستی اندیشه اش را بنمایانم در مرتبه ای پایین تر، از حقانیت اندیشه و راه اسلامی خود دفاع کنم . راهی که متاسفانه نه می شناسم و نه، در راه آن نیز قدم بر می دارم. و رهرو آن نیستم.اگر دوست یا آشنایی به سمت این مکتبها جذب شود چه روشی برای انصراف وی از این مکتب ها در چنته دارم.
***
وقتی به این اندیشه های نگاه می کنم فکر می کنم همگی قسمتی از حق را با خود دارند اما نه تمام آن را . همچنین حقشان نیز آمیخته با باطل است. گویی حقیقت همچون آینه ای در این دنیا به زمین خورده و شکسته و تکه تکه شده است و هر تکه از آن را کسی با خود برداشته است و ادعای کامل بودن آینه را دارد. تکه آینه هایی که هرکدام تا حدی زنگ زده اند یا از دیگر نور را بازتاب نمی دهند.
کجاست آن آینه ای که کل نور حقیقت را بنمایاند و چهره نهایی سعادت وکمال را به ما نشان دهد. وقتی نگاه میکنم می بینم قسمتی از این اندیشه ها و رو شها در قرآن ذکر شده اند و یا اهل بیت به آنها اشاره کرده اند. با خود فکر می کنم ما آن گم کرده راه هایی هستیم که چراغ هدایتی را که به دستمان داده اند نمی بینیم اما در کورسوی سراب به دنبال آب حقیقت و معرفت می گردیم.
خدایا قلب ما را بعد از آنکه هدایت به گمراهی میفکن و از جانب خودت رحمتی به ما عنایت فرما